سيد محمد باقر برقعى

1516

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

هرچه خورشيد آسمان‌پيما * مىكند روشن آن نمىخواهم از جهان فراخ و ناپيدا * آشكار و نهان نمىخواهم جز حقيقت ، نشان نمىخواهم * كس چه داند وراى چرخ كبود كه جهانى دگر نهان باشد ؟ * هم در آن آسمان بود و نبود شمس حق آفتاب آن باشد * طلبم از جهان ، همان باشد اى خوش آن دم كه لاشهء تن را * بگذارم به خاكدان زمين خانه و بوستان و گلشن را * بنهم بهر مردمان لعين وارهم از غم همان و هم اين * روم آنجا كه آسمانش را خور تابان حق كند روشن * روم آنجا كه خاكدانش را بىنشان بينم از دى و بهمن * بىنشان يابم از فراق و محن من در آن سرزمين عشق خدا * مست از بادهء وصال شوم آرزوهاى خويش را يك جا * باز يابم خود ايده‌آل شوم فارغ از بند قيل و قال شوم * آرزويى كه در زمين فساد هيچ نامى بر آن نشايد داد * من در آن آسمان مهر و و داد دست يابم بر آن شوم آزاد * گفتم اين راز ، هرچه بادا باد اسب‌سوار وه چه زيباست اسب و اسب‌سوار * دين و دل مىبرد به يك ديدار عرصهء تركتاز او دلهاست * بگريزد ز پيش او تاتار هركجا تازد اين بت چالاك * مىبرد هستى طرف را پاك چكمه و گيسويش چو شبرنگ است * چشم و ابروش مردم زنگ است اسب تازيش نيز چون شبديز * اسب و راننده هر دو يكرنگ است او سيه‌پوش بر سيه‌اسب است * او سياه است و ليك دلچسب است